زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
حالا که برگـشتی سـرت پـیکـر ندارد بــابـا رقــیــه طــاقــتـی دیـگـر نـدارد از بس که خورده سنگ و چوب و ضرب خنجر یک جای سالم این سر و حنجر ندارد سرخی چشمم را ببین از ضرب سیلی حـوریـهات سـویی به چـشـم تر ندارد ای گوشوار عرش! بنگـر دخـترت را گـوشـم شـده پـاره، دگـر زیـور نـدارد از تـازیـانـه بـالهـای مـن شـکـسـتــه دیـگـر کــبــوتــربـچـۀ تـو پــر نـدارد زهرا مرا بوسید در صحرا که دشمن هرگـز نـگـویـد دخـتـرت مـادر نـدارد دردانـهات را با شهـیدان هـمسـفـر کن تـاب جـدایـی از عـلـی اصـغـر نـدارد بس کن «وفایی» اضطرابم بیشتر شد تـاب سخـن دیگـر دل مـضـطر نـدارد |